Search
پنج شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷
  • :
  • :

نقدی کوتاه از نژادپرستی …

..در مدرسه به من گفتند که : بنی آدم اعضای یکدیگرند. و هم به من گفتند که: چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد! و به من می گفتند که : کشوری که من در آن زندگی می کنم تمدنی به قدمت تاریخ بشریت دارد.
آن موقع من برای این که در یکی از متمدن ترین کشورهای جهان زاده شده بودم به مردم دیگر ملل فخرفروشی می کردم. حالا نمی شود آن کار را بکنم.
چرایی اش این که من از مردمی که در همین کشور در مدرسه و دانشگاه با آن ها درس خوانده و از آن ها درس گرفته ام چیزهای دیگری هم یاد گرفته ام. یاد گرفته ام که لرها و ترک ها نفهم و عرب ها سوسمارخور و کردها و بلوچ ها شرور و رشتی ها بی غیرت هستند. اهل سنت حرامزاده اند و دگراندیشان مزدور استکبار جهانی.
این دوگانگی در رفتار و کردار، نخستین ضربه ها را به شوکت پوشالی فرهنگ و تمدن ایرانی وارد آورد که دیدم آنچه در کتاب ها می خوانم با آن چه در واقعیت با آن رو به رو می شوم با یکدیگر تفاوت دارند.
و هر چه پیش تر رفتم آن افتخارات فرهنگی در وجود من جای خود را به حقارتی ابدی می دادند، که می دیدم مردم من بیش از آن که دست یکدیگر را بگیرند زیر پای یکدیگر را خالی می کنند. و حالا که سه دهه از آن روزها که به من گفتند که بگویم: همه جای ایران سرای من است. می گذرد، تنها یک دستاورد از آن همه دلخوشی های فرهنگی و ملی برای من مانده است: آهی که به دریغ از اعماق وجودم بر می آید، مجازات خوش باوری هایی که تاکنون داشته ام.
برای من غیر قابل تحمل است که می بینم ایرانی های متمدن کارشان به جایی رسیده که از رهگذر توهین به یکدیگر و تحقیر مذهبی و قومی ایرانی های هموطن خود نان هم می خورند!!!
وقتی شنیدم که یک شاعر عرب اهوازی در استقبال از عملیات ائتلاف توفان قاطع شعر گفته، تعجب نکردم. گفتم که: هر آدمی یک سری باورها برای خودش دارد. و این خیلی طبیعی ست. مثل ابراز خرسندی عده ای از استیلای حوثی ها بر یمن که تعجب نداشت. اما آنچه مایه ی تأسف من بود این بود که می دیدم او به ایران و فرهنگ ایرانی و مذهب شیعی تاخته و رو در روی شهروندان ایرانی قرار گرفته است! از خودم پرسیدم: آخر این مردک را چه شده؟
اما وقتی شعر آقای بادکوبه ای را خواندم که این شاعر عرب در جواب شعر او شعرش را گفته بود، از این تعجب کردم که چرا از شعر شاعر اهوازی تعجب کرده ام؟!!

من پیش تر نمی دانستم که عمق کینه کشی های قومی و مذهبی میان اعراب و ایرانی ها تا به این پایه است تا این که شعر شاعر عرب را خواندم و از آن جا که دلیلی برای این کارش نمی یافتم برآشفتم که چطور انسان می تواند خودش خنجر به خرخره ی خودش بکشد؟ اما شعر دکتر بادکوبه ای را با مطلع رها کن هموطن حج را رها کن دیدم و شعری از شاعری دیگر با مطلع لعنت به جفاکاری شورای سقیفه. با خود گفتم: عرب یک قوم است و عربستان یک نظام‌سیاسی و‌ اگر ما شناختی از کتاب آسمانی خود داشته باشیم می دانیم که خداوند هیچ کس را به گناه دیگری مجازات نمی کند. من نمی دانستم که دکتر بادکوبه ای این را نمی داند. و نمی داند که چه ربطی بین حمله ی عربستان و یمن و شورای سقیفه است که ما طی پانزده قرن با این همه ادعای وحدت طلبی نه تنها عرضه ی حل این اختلاف را نداشته ایم بلکه آن را به توجیهی برای قتل و غارت مسلمین تبدیل کرده ایم.
و در نهایت دیدم که هموطن شیعه ی من پانزده قرن است که سبویش را به امید آن که‌روزی از خون من آن را پر خواهد کرد به دوش می کشد. فهمیدم که هموطن من تشنه است. تشنه به خون من.
و سؤالی به مخیله ام خطور کرد که: آخر چرا همه ی عرب ها؟ چرا هموطن من می گوید: حیف است ملخ خوار چنین خش بکشد!
چرا هموطن من ملاحظه ی هموطن عرب خود را نمی کند؟ یا اصلا گناه من چیست که عربستان به یمن تجاوز کرده که هموطن من به شورای سقیفه لعنت می فرستد؟
تقصیر عرب های ایران چیست که هشت سال همه چیز خود را در ایلغار صدام از دست دادند و حالا نه در میدان گازی پارس جنوبی جایی دارند و نه در سرمایه ی هنگفت ناشی از پول نفت سرزمین خودشان که صرف عرب های لبنان و بحرین و عراق و یمن و هزاره های افغانستان و گرسنه های پاکستان و شمال افریقا می شود سهمی؟
چرا مردهایی که وقتی بر خاک خوزستان می خوابند پهلوهای شان بوی نفت می گیرد، آن قدر به خاطر یک دست فروشی به آن ها سخت گرفته می شود که خود را زنده در آتش می سوزانند؟
کم کم دارم می فهمم که برخی هموطنانم مثل دکتر بادکوبه ای وقتی حرف می زنند خیلی بیش تر از من حماقت به خرج می دهند. چرا که اگر عربستانی ها عرب هستند یمنی ها هم عرب هستند. و ما را چه به جنگ عرب ها؟ و هی از خود می پرسم: چطور می شود خون عرب های جاهای دیگر از عرب های هموطن من پررنگ تر باشد؟ چرا ما برای بعضی از همین عرب ها از جان خودمان هم هزینه می کنیم؟

اینک من مانده ام و یک ایران که دیگر بزرگ نیست. ایرانی که ده ها قوم تحقیرگشته در آن زندگی می کنند که از یکدیگر بدشان می آید و دوست ندارم بگویم که چرا؟ اقوامی که تاکنون هیچ کس نتوانسته بود در آن ها به چشم حقارت نگاه کند تا این که یکی برای این که جای دیگری را بگیرد او را به تهمتی مؤثر نواخت و از میدان به در کرد.
ما از سابقه ی تمدنی خویش درسی جز آرزوی تسلط بر دیگران به هر قیمتی که شده نیاموخته ایم. فرهنگ ایرانی دارد می گوید: تنها دهانی که می تواند از زر و سیم پر شود دهانی ست که به ناسزا و تملق باز می شود.
اکنون ما مانده ایم و بلوچ هایی که نادیده گرفته می شوند و در موطن خود احساس غریبی دارند. عرب هایی که مجاب شده اند برای پیروزی عربستان دعا کنند. کردهایی که در کوبانی می جنگند و به جای این که بگویند ما ایرانی هستیم ترجیح می دهند بگویند از کردستان شرقی آمده ایم. ترک هایی که تعلق آن ها با آذربایجان و ترکیه هر روز بیش تر می شود و لرهایی که به خیابان ها می ریزند و به رییس صدا و سیما می گویند: به خاطر خدا فرهنگ و زبان ما را مسخره نکنید.
خالق تئوری گفتگوی تمدن ها ممنوع التصویر و ممنوع المصاحبه است و سردار سازندگی منزوی ترین انقلابی تاریخ انقلاب اسلامی.
ایران ما اینک، به آینه ی شکسته ای می ماند که تکه هایش را با چسب دوقلو به هم چسبانده باشند. در مقابل چنین آینه ای که بایستید چه حسی به شما دست خواهد داد؟ من که می گویم: انسان ها آینه هایی را که آن ها را زیباتر نشان بدهد بیش تر دوست می دارند.
من امروز وارث فرهنگ و تمدنی هستم که وقتی به آن فکر می کنم به یاد شباهت هایش با سعید حجاریان می افتم. مردی که مغزش را هدف گرفتند ولی گلوله به صورتش نشست و حالا دارد با ویلچر راه می رود. او دارد زندگی را تحمل می کند همچنان که ما یکدیگر را. هر چند روزگاری یکدیگر را بسیار دوست می داشتیم.

منبع : کانال عقلانیت ، تحلیل و عمل

@aqlaniyyattahlilveamal♨️




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 1 =